آیینه پژوهش
(١)
مراكز تحقيقاتى حوزه علميه قم وچگونگى هماهنگى آن - درايتى مصطفى
١ ص
(٢)
نگاهى به شعرحكيم سبزوارى -
٢ ص
(٣)
نشانه ها و مهرهاى مالكيت در نسخه هاى خطى عربى - انصارى (محقق) نوش آفرين
٣ ص
(٤)
آيا نويسنده مى تواند قاضى كتاب خود باشد - اسفنديارى محمد
٤ ص
(٥)
سالشمار حوادث پانصد ساله نخستين تاريخ اسلام - شکورى ابوالفضل
٥ ص
(٦)
نخستين ترجمه هاى لاتينى قرآن كريم - معايرجى حسن
٦ ص
(٧)
درباره گزيده قصايد سعدى - احمدى بيرجندى احمد
٧ ص
(٨)
سيرى در مجموعه نظريات شوراى نگبهان - کديور محسن
٨ ص
(٩)
نقدى بر كتاب سرزمين و مردم سوريه - گلى زواره غلامرضا
٩ ص
(١٠)
مجموعه آثار علامه طباطبايى - فسائى محسن
١٠ ص
(١١)
كتابى سودمند در تاريخ امويان - انصارى قمى محمدرضا
١١ ص
(١٢)
پژوهشهاى در آستانه نشر - مهدوى راد محمدعلى
١٢ ص
(١٣)
طرح مقدماتى تدوين دائرة المعارف تاريخ پزشكى در اسلام و ايران - مهدی مح
١٣ ص
(١٤)
آكادمى اسلامى كُلن - اصلاحى رضا
١٤ ص
(١٥)
معرفيهاى اجمالى -
١٥ ص
(١٦)
معرّفيهاى گزارشى -
١٦ ص
(١٧)
مجله هاى پژوهشى و فرهنگى - بذر افشان رمضانعلي
١٧ ص
(١٨)
كتابشناسى زينب كبرى سلام الله عليها - انصارى قمى ناصر الدين
١٨ ص
(١٩)
نامه ها -
١٩ ص
(٢٠)
اخبار
٢٠ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - آيا نويسنده مى تواند قاضى كتاب خود باشد - اسفنديارى محمد

آيا نويسنده مى تواند قاضى كتاب خود باشد
اسفنديارى محمد


پَر مساز از كاغذ و از كُه مپر
كه در اين سودا بسى رفته است سر
مثنوى, دفتر ششم

ظريفى را گفتند كه انسان جايزالخطاست. بى درنگ گفت: اين سخن خطاست; بلكه انسان واجب الخطاست! گذشتگان ما نيز اين سخن را آويزه گوشمان كرده اند كه: الانسان محل السهو و النسيان. و ناگفته پيداست كه نويسندگان نيز مانند ديگر مردم, خطا مى كنند و مى لغزند و سكندرى مى خورند. با اين تفاوت كه نويسندگان هوشمند بر خلاف توده هاى مردم, يك خطا را دو بار نمى كنند! ورنه, در خطا كردن و لغزيدن, چون ديگران هستند. از اين روست كه گفته اند: لكلّ جواد كبوة و لكلّ عالم هفوة. و نيز گفته اند: گناه آيد ز كيهان ديده پيران / خطا آيد ز داننده دبيران.
پس در سهو و خطا, تفاوتى ميان عالم و عامى نيست. سهل است كه در يك مورد, امكان خطاى دانشمندان, چه بسا بيشتر از عوام مردم نيز باشد و آن هنگامى است كه دلبستگان و گرايش ها در ميان باشد. اينجاست كه ديده شده چه دانشمندان بزرگى, از قلّه دانش به درّه عصبيّت فرو غلتيده اند و به لحاظ دلبستگى به موضوعى, از عوام نيز منحط تر گرديده اند. ماجراى نحوى و كشتيبان كه مولوى در مثنوى به آن اشاره كرده است, حكايت از هيمن موضوع مى كند. مرد نحوى كه علم نحو آموخته بود, چندان دلبستگى به علم خويش داشت كه به كشتيبان گفت: هيچ از نحو خواندى؟ گفت: لا/ گفت: نيم عمر تو شد در فنا.
قضاوت نويسنده درباره كتابش نيز, قضاوت در موضوعى است كه به آن دلبستگى و تعلق دارد. كتاب نويسنده, حاصل عمر اوست و نشانگر انديشه و سليقه و هنر او. و دور مى نمايد كه نويسنده اى بتواند قاضى كتاب خود, يعنى قاضى انديشه و سليقه و هنر خود باشد. بيهود نيست هنگامى كه از نويسندگان پرسيده مى شود كداميك از كتاب هايتان را بيشتر مى پسنديد, غالباً چنين پاسخ مى دهند: كتاب هاى هر نويسنده مانند فرزندان اوست; و همانطور كه پدرى نمى تواند ميان فرزندان خود تبعيض قائل شود, يك نويسنده نيز نمى تواند ميان كتاب هاى خود فرق بگذارد. پس, از اينجا مى توان دريافت كه دلبستگى نويسندگان به كتاب هايشان, دست كم مانند دلبستگى آنها به فرزندانشان است. و از آنجا كه( همه كس را عقل خود به كمال نمايد و فرزند خود را به جمال)(١). كتاب هاى نويسندگان كه نشانگر عقل آنهاست (عُقُولُ الفَضَلاءِ فى أطراف اقلامِها)٢ و به مثابه فرزندانشان, لاجرم در ديده آنها به( كمال) و( جمال) است. بنابراين قضاوت نويسندگان درباره كتاب هايشان, مقبول و مسموع نيست. درست گفته اند كه: كلّ امرء فى نفسه عاقل/ يا ليت شعرى فمن الجاهل. يعنى:
گر از بسيط زمين عقل منعدم گردد
به خود گمان نبرد هيچكس كه نادانم
فرنگى ها به كسى كه بيمار يا ديوانه نوشتن است و از ديدن نوشته خود لذت مى برد,(گرافومانياك)(Graphomaniac) مى گويند: ظاهراً در فارسى, واژه اى معادل گرافومانياك ساخته نشده است. اما عبيد زاكانى قرن ها قبل در رساله خود, واژه ( المخبّط) را چنين تعريف كرده است: آنكه خود شعر خواند و خود سرجنباند٣. فى الواقع هر نويسنده, تا اندازه اى( گرافومانياك) است.اين, هم حُسن است و هم عيب. بدين لحاظ حُسن است كه اگر نويسنده اى عشق به نوشتن نداشته باشد و از ديدن نوشته اش لذت نبرد, رغبت به نوشتن پيدا نمى كند. و از اين رو عيب است كه نويسنده در قضاوت درست درباره نوشته اش, توفيق نمى يابد. پس عشق به نوشتن خوب است, اگر( و در( اگر) نتوان نشست) اين عشق, نويسنده را در قضاوت درست درباره نوشته اش گول نزد و حجاب ديده اش نشود. پيشوايان ما گفته اند: مَن عَشِقَ شَيئاً اعشى بَصَره … فَهُوَ يَنظُرُ بِعين غَيرِ صَحيحَة٤.
دليل ديگرى كه نشان مى دهد نويسنده نمى تواند قاضى كتاب خود باشد, اين است كه هر نويسنده پس از چندى كه به كتابش مى نگرد, نادرستى ها و كاستى هايى در آن مى بيند كه در گذشته به آن وقوف نداشته و كتابش را در آن هنگام كامل و بى نقص ـ البته در همان حدّ خود ـ مى پنداشته است. هيچ نويسنده اى نيست كه بتواند مدعى شود نخستين كتابش درست مانند آخرين كتابش است; مگر اينكه آن نويسنده يا پيشرفت نكرده باشد و در فاصله ميان اولين و آخرين كتابش, همچنان درجا زده باشد, و يا اينكه استحضار به پيشرفت خود نداشته باشد. ورنه, همه نويسندگان, هنگامى كه به كتاب هاى گذشته خود مى نگرند, كاستى ها و نادرستى هايى در آن مى بينند كه در گذشته, هيچ اطلاعى از آن نداشته و از اين رو, رضايت به چاپ آن داده بودند, بنابراين هنگامى كه نظر نويسندگان درباره كتاب هاى سابقشان تغيير مى كند, يعنى قضاوت آنها در سابق, درست و واقع بينانه نبوده است. و البته كه اين حكم, درباره كتاب هاى جاريشان نيز صدق مى كند.
عماد كاتب اصفهانى, سخن عالمانه اى درباره روانشناسى نويسندگان گفته كه بسيار ارزنده است. وى مى گويد:
انى رأيت انه لا يكتب انسان كتاباً فى يومه الاّ قال فى غده: لو غيّر هذا لكان احسن و لو زيد كذا لكان يستحسن و لو قدّم هذا لكان افضل و لو ترك هذا لكان اجمل. و هذا من اعظم العبر و هو دليل على استيلاء النقص على جملة البشر٥.
اين سخن عماد كاتب, حكايت از حقيقتى ژرف مى كند و امروز مصداق بيشترى دارد. بنگريد كه ويليام فاكنر مى گويد:
هر بار كه آخرين كلمه اثرى را مى نويسم, پيش خود فكر مى كنم اگر مجال داشتم كه دوباره نويسى اش كنم, اين بار حتماً بهتر مى نوشتمش, شايد حتى صحيح تر٦.
گذشته از اين, امروزه بسيارى از كتاب هاى مرجع و مهم كه تجديد چاپ مى شود, همراه با اصلاحات و اضافات است. و( اصلاحات) و ( اضافات) در تجديد چاپ كتاب, يعنى اينكه چاپ قبلى آن داراى( نادرستى ها) و ( كاستى ها) يى بوده و سپس نويسنده به آن متفطّن شده است. بنابراين ويرايش هاى مكرر يك كتاب و تجديد چاپ هاى اصلاحى آن بدين معنى است كه نظر نويسنده درباره كتابش ـ كه سابقاً آن را بى عيب مى پنداشت ـ تغيير كرده است. و البته كه باز هم تغيير خواهد كرد. در نتيجه, نبايد انتظار داشت كه نويسنده بتواند قاضى كتاب خود باشد و نظرى درست و قطعى نسبت به كتاب خود داشته باشد.
از اينها گذشته, نويسنده, مدّعى است; و اصولاً مدعى نمى تواند قاضى باشد. شرط قضاوت, بى طرفى است و شخص ذى نفع نمى توند قاضى درست رأيى باشد. به گفته سنائى:
همه چون از كتاب فهرست اند
جز تو را سوى خويش نفرستند
و به گفته نظامى:
هر كس در بهانه تيزهش است
كسى نگويد كه دوغ من ترش است
تا بدين جا مقصود ما اين بود كه روشن كنيم نويسنده نمى تواند قاضى خوبى براى كتاب خود باشد. اين حكم, اگر هم خيلى خوشبين باشيم, لااقل درباره بسيارى از نويسندگان صادق است. اكنون بايد راه چاره را بيابيم كه چگونه نويسندگان مى توانند به ارزيابى درست و واقع بينانه اى درباره كتاب هايشان بپردازند. فى الواقع آنچه تاكنون گفتيم, آيه يأس و نوميدى خواندن بود. اكنون بايد اميد دهيم و در جستجوى راه چاره باشيم.
براى اينكه نويسنده بتواند به ارزيابى درست كتاب خويش بپردازد, نخستين شرطش اين است كه شجاعت( انتقاد از خود) داشته باشد. اصطلاح انتقاد از خود( Autocriticism), چند دهه بيشتر نيست كه ابداع شده و گو اينكه غالباً در ادبيات سياسى از آن صحبت مى شود, اما در همه جا كاربرد دارد. با اينكه اين اصطلاح اخيراً ساخته شده و بشر به تازگى به اهميت انتقاد از خود پى برده, ولى در احاديث پيشوايان ما, دقيقاً به اين موضوع اشاره شده است. از امام حسين(ع) ـ روايت شده است: مِن دَلائِل العالِمِ اِنتقادُهُ لِحديثِه٧. يعنى از نشانه هاى دانشمند اين است كه به انتقاد از سخن خويش بپردازد.
همچنين از اميرالمؤمنين على(ع) روايت شده است: العاقِلُ مَنِ اتّهَمَ رأيَه٨. يعنى خردمند كسى است كه رأى خود را متهم كند.(نارست بشمارد)
در اينجا مقصود ما از انتقاد از خود, اين است كه هر نويسنده هنگام تحقيق و تأليف, بايد دو شخصيت داشته باشد: يكى نويسنده و ديگرى منتقد. به گفته لئون تولستوى:
در هر نويسنده اى همواره مى بايد دو شخصيت با هم وجود داشته باشد: يكى نويسنده و ديگرى منتقد٩.
و به گفته آلكسى تولستوى:
در وجود يك نويسنده بايد در آن واحد يك( متفكر), يك( هنرمند) و يك( ناقد) با هم مشغول كار باشند. وجود يكى از اين مفروضات كافى نيست.( متفكر), فعال و دلير است. پاسخ( چرا) ها را مى داند, هدف هاى نهايى را مى بيند و نشانه هاى راهنما را مشخص مى كند.( هنرمند), احساساتى است و عواطف زنانه دارد. از هر طرف محاط در اين سؤال است كه( چگونه) كار را بايد انجام داد. به دنبال چراغ راهنما مى رود, نياز به( فارغ شدن) دارد; و گرنه پخش و پلا مى شود و تجزيه مى گردد. اگر از اين تعبير نرنجيد, مى گويم كه هنرمند( اندكى خُل است). ( ناقد) بايد از متفكر هوشيارتر و از هنرمند با استعدادتر باشد. ناقد, آفريننده نيست, بسيار سنگدل است١٠.
كوتاه سخن اينكه هر نويسنده, لااقل بايد دو شخصيته باشد: يكى نويسنده كه كارش خلق اثر است و ديگرى, منتقد كه همتش يكسره معطوف به نقد اثر. شخص دوم است كه نويسنده را يارى مى رساند تا به قضاوت درست درباره كتابش بپردازد. پس وجود او را غنيمت شماريم و پاس بداريم.
شرط ديگرى نيز هست كه به نويسندگان امكان مى دهد تا به ارزيابى درست كتاب خويش بپردازند. و آن, اينكه( انتقاد پذير) باشد. كافى نيست كه نويسنده اى به انتقاد از خود بپردازد. زيرا ممكن است در همان انتقاد از خود باز هم(خود) (انانيّت), دخيل و مؤثر باشد و نويسنده نتواند به ضعف هاى كار خود آگاه شود. بنابراين هر نويسنده علاوه بر انتقاد از خود, بايد انتقادپذير باشد. انتقاد را نه تنها از دوست خود, بلكه از دشمن نيز بپذيرد. روميان قديم گفته اند: به طرف مقابل گوش فرا ده. در اين صورت است كه نويسنده مى تواند به معايب كار خود پى ببرد و قضاوتش درباره كتابش, به حقيقت نزديك گردد.
ييكى از سنت هاى پسنديده كه همواره در ايران جارى بوده, اين است كه شاعران در انجمن هاى ادبى گرد مى آمدند و اشعارشان را براى نقد و اصلاح, در جمع ديگران مى خواندند. اين سنت سنّيه, متأسفانه فقط در انجمن هاى ادبى رايج بوده و در حالى كه لازم است نويسندگان نيز چنين انجمن هايى داشته باشند و چكيده و چگونگى كتاب هايشان را در حضور ديگران بيان كنند تا نقد و ارزيابى گردد. سزاوار است هر نويسنده كتابش را پس از تأليف و پيش از چاپ, براى ارزيابى به صاحبنظران دهد و انتقاداتى را كه به آن شده, گرد آورد و كتابش را اصلاح كند. يعنى خود, به ديگران نيشتر زند و تقاضا كند تا كتابش را نقد كنند و عيب هاى آن را آشكار سازند. به عبارت ديگر, هر نويسنده بايد به( استقبال از انتقاد) برود و اين, حدّ اعلاى( انتقادپذيرى) است. از امام صادق آل محمد(ع) بياموزيم كه مى فرمود:أحَبُّ إخوانى إليَّ مَن أهدى إليَّ عُيُوبى١١.
كسانى كه به استقبال از انتقاد رفته اند, نتايج درخشانى به دست آورده اند. تى. اس. اليوت, شاعر نامدار انگليسى, پس از سرودن يكى از منظومه هاى خود, آن را براى نقد و بررسى به دوست شاعر خود داد. او بيش از دو سوم اين منظومه را دور ريخت و پاره هاى آن را پس و پيش كرد و بسيارى تغييرات ديگر در آن داد١٢. اليوت, آن منظومه را با همان تغييرات و اصلاحات منتشر كرد و نتيجه اينكه, كتابش پرآوازه گرديد و نام شاعرش بر سر زبان ها افتاد. پس خوب گفته است سعدى:( متكلم را تا كسى عيب نگيرد, سخنش صلاح نپذيرد)١٣. و نيز:
ستايش سرايان نه يار تواند
نكوهش كنان دوستار تواند…
هر آن كس كه عيبش نگويند پيش
هنر داند از جاهلى عيب خويش
مى گويند فردى ـ كه هنر مى دانست از جاهلى عيب خويش ـ كتابى نوشت و آن را پيش شيخ مرتضى انصارى برد تا بر آن تقريظى نويسد. شيخ نوشت: فيا مضيّع عمراً فى كتابته / فلا اضيّع عمرى فى قرائته١٤! تو عمرت را در تأليف اين كتاب تباه كردى; اما من عمرم را در خواندن آن تباه نمى سازم.
گفتيم كه نويسنده بايد انتقادپذير باشد تا بتواند به قضاوت درست درباره كتابش بپردازد. اكنون بيفزاييم كه شرط مهم انتقادپذيرى,(گوش بودن)١٥ در مقابل منتقدين است١٦. نويسنده انتقادپذير همان طور كه در مقام نويسندگى مى كوشد تا خوب سخن بگويد, در مقام انتقادپذيرى نيز بايد بكوشد تا خوب سخن بشنود. اميرالمؤمنين على(ع) به ما آموخته است كه: تَعَلَّم حُسنَ الأستِماع, كَما تعَلَّم حُسنَ القَول١٧. بسيارى از افراد در برخورد با منتقدين, پيش از آنكه بينديشند كه آنها چه مى گويند, مى انديشند كه چه به آنها بگويند. اما نويسنده انتقادپذير, نخست مى كوشد تا دريابد منتقدين چه مى گويند و مدعا و كُنه سخنشان چيست. فكر خود را مشغول نمى كند كه چه پاسخى به منتقدين دهد و كمين نمى كند تا ثابت كند كه آنها ياوه و بى اساس مى گويند. نويسنده اى كه با نگاه عاقل اندر سفيه به منتقدين خويش مى نگرد و آنها را مشتى افراد نادان مى داند كه سخنش را نمى فهمند, شنونده خوبى براى منتقدين نيست. چنين نويسنده اى ـ گو اينكه مدعى انتقادپذيرى باشد ـ انتقادناپذير است.
البته مقصود اين نيست كه نويسندگان, گوش به هر رطب و يابسى دهند و يكسره دست از كارشان بكشند كه فلان كس چه گفته و فلان آقا چه اظهار لحيه اى كرده است. اگر كسى ـ در مثل ـ اعلام كند ماه از پنير سبز ساخته شده, نمى توان انتظار داشت كه اخترشناس حرفه اى از پله هاى تلسكوپ خود پايين بيايد و در برابر او زانو بزند و سخن هاى او را بشنود١٨. پيداست كه مقصودمان اين حرفها نيست; بلكه مقصود اين است كه بايد در برابر انتقاد ـ گرچه آميخته به اشتباه ـ يكسره گوش بود و خود را محروم از نقد و نظر منتقدين نكرد.
دريغم مى آيد به حديثى از امام صادق(ع) در اين باره اشاره نكنم. از حضرتش روايت شده است: ثَلاثَة يُستدَلُّ بِها عَلى إصابَةِ الرّأى: حُسنُ اللِقاء و حُسنُ الاستِماع و حُسن الجَواب١٩. يعنى سه چيز نشانه نظر درست است: برخورد خوب, خوب شنيدن و پاسخ خوب. غالب افراد, تنها پاسخ خوب را نشانه نظر درست مى دانند. در مثل مى گويند:فلانى را ببين كه چه پاسخ خوبى ـ البته به زغم آنها ـ به منتقدين داد و چگونه مخالفينش را مُجاب كرد. در صورتى كه برخورد خوب( حسن اللقاء), خاصّه با منتقدين, و خوب شنيدن( حسن الاستماع), خاصه سخنان منتقدين را, از ديگر نشانه هاى نظر درست است. اساساً برخورد خوب, مقدّم بر خوب شنيدن است و خوب شنيدن هم, مقدم بر پاسخ خوب. طرفه اينجاست كه فردوسى نيز به پاره اول اين موضوع اشاره كرده است. گفت: به آموختن چون فروتن شوى/ سخن هاى دانندگان بشنوى.
بنابراين مادامى كه نويسنده اى برخورد خوب با منتقدينش نداشته باشد, يعنى بردبارى و فروتنى در برابر آنها نداشته باشد و در مقابل انتقاد گردن كشد و از كوره در رود, نمى توان شنونده خوب سخنان آنها باشد و مآلاً, نمى تواند خوب پاسخ دهد. در نتيجه, منتقدينش از رى گويند و از بغداد; آنها از بهر حسين در اضطرابند و او از عباس مى گويد جوابش.
در پايان توجه به اين نكته خالى از فايده نيست كه قضاوت نهايى و واقع بينانه درباره هر كتاب, به عهده تاريخ است. گذشت زمان به خوبى معين مى كند كه چه كتابى ارزنده است و چه كتابى به يك بار خواندن هم نمى ارزد. بشر هر چه به جلو مى رود, بهتر مى تواند به قضاوت درباره كتاب هاى گذشتگان بپردازد. زيرا قضاوت درباره هر كتاب در زمان تأليف آن, ممكن است توأم با حب و بغض و رعايت برخى ملاحظات و يا بر اثر كمى دانش باشد. اما گذشت زمان, هم ديده ها را از حب و بغض نسبت به كتاب ها پاك مى كند و هم بر دانش بشر مى افزايد و قضاوتش را درباره كتاب ها, واقع بينانه تر و علمى تر مى گرداند.
ويليام هزايت, نويسنده و منتقد انگليسى, مى گويد:
(كسى كه فقط در دوره زندگى خويش بزرگ به شمار آيد در حقيقت بزرگ نيست; آزمون بزرگى, صفحه تاريخ است.)٢٠ اين حكم درباره كتاب ها نيز صادق است. امروزه ما بهتر مى توانيم درباره كتاب هاى گذشتگان( مثلاً كتاب هاى ارسطو و فرانسيس بيكن) قضاوت كنيم و قطعاً آيندگان ما نيز بهتر مى توانند درباره كتاب هاى معاصر ما قضاوت كنند. تاريخ, هم بى نظر و بى غرض است و هم گنجينه دانش همه نسل ها را يكجا در چنگ دارد. ارنست همينگوى درست مى گويد: تنها تأثير زمان است كه كتاب هاى خوب و بد را بررسى مى كند و از هم جدا مى سازد. ٢١بهتر از او, لرد آويبورى گفته است:
قانون( بقاى اصلح) درباره كتاب هم مانند همه چيزهاى ديگر جارى است. به اين جهت بايد كتا ب هاى قديمى را كه درمقابل حوادث روزگار پافشارى كرده و ا زميدان امتحان سرفراز بيرون آمده, مورد توجه قرار داد٢٢.
چكيده سخن اينكه نويسنده نمى تواند قاضى خوب كتاب خويش باشد; مگر اينكه اولاً شجاعت( انتقاد از خود) داشته باشد( دو شخصيته باشد: يكى نويسنده و ديگرى منتقد); ثانياً ( انتقادپذير) باشد( كه شرط مهمش( حسن الاستماع) در برابر منتقدين است.) البته قضاوت نهايى با تاريخ است.٢٣
فَاَمَّا الزَّبَدُ فَيَذهَبُ جُفاءً وَ اَمّا ما يَنفَعُ النّاس فَيَمكُثُ فِى الأرضِ.

 

پاورقى
١. گلستان سعدى. باب هشتم, در آداب صحبت.
٢. عبدالواحد آمدى. غررالحكم و دررالكلم. ترجمه محمدعلى انصارى. (چاپ هفتم: تهران) . ج٢, ص ٥٠٢.
٣.
٤. نهج البلاغه, ترجمه سيدعلى نقى فيض الاسلام. خطبه ١٠٨.
٥. عمر فروخ. تاريخ الادب العربى. (چاپ چهارم: بيروت, دارالعلم للملايين, ١٩٨٤). جزء سوم, ص ٤١٩. اين سخن عماد كاتب را آقاى مهدى آذر يزدى به نظم آورده است كه چند بيت از آن براى مزيد فايده نقل مى شود.:
… گفت ديدم كه در جهان هر كس
سخن گرد كرد در دفتر
گرچه هنگام طرح و تدوينش
بر تتبع فزود و كرد هنر
چون زمان گذشت و باز بخواند
اندر آن يافت نقص هاى دگر
كاى دريغ اين چنين نبايستى
گرچنان بود, بود از اين بهتر…
٦. صفدر تقى زاده,( خاطره و نامه هايى از ويليام فاكنر). در: كتاب سخن: مجموعه مقالات. (چاپ اول: انتشارات علمى, ١٣٦٤). ص١١٢. همو در جاى ديگر گفته است:( اگر مى توانستم آثارم را از نو بنويسم, مطمئناً بهتر از آنچه هست, مى نوشتم). محسن سليمانى. (مترجم) از روى دست رمان نويس. (چاپ اول: تهران, نشر هنر اسلامى. ١٣٦٧). ص ٤٥.
٧. ابن شعبه حرّانى. تحف العقول. ترجمه محمدباقر كمره اى. تصحيح على اكبر غفارى. (تهران, كتابفروشى اسلاميه, ١٤٠٠ق). ص ٢٥٢.
٨. محمدرضا حكيمى و ديگران. الحياة.(چاپ سوم: تهران, دفتر انتشارات اسلامى, ١٣٦٠).. ج١, ص ١٦٣.
٩. ميريام آلوت, رمان به روايت رمان نويسان. ترجمه على محمد حق شناس. (چاپ اول: تهران, نشر مركز, ١٣٦٨). ص ٢٧٥.
١٠. آلكسى تولستوى, رسالت زبان و ادبيات. ترجمه م. ح. روحانى.( چاپ اول: انتشارات گوتنبرگ و مازيار, ١٣٥٣). ص ٤١.
١١. محمدرضا حكيمى و ديگران, پيشين, ج ١, ص ١٧١.
١٢. حسين معصومى همدانى. ( بيمارى هاى ويراستارى). در كتاب: برگزيده مقاله هاى نشر دانش(١) درباره ويرايش. (چاپ اول: تهران, مركز نشر دانشگاهى, ١٣٦٥). ص ٨٤ ـ ٨٥.
١٣. گلستان, باب هشتم, در آداب صحبت.
١٤. مرتضى انصارى. زندگانى و شخصيت شيخ انصارى. (چاپ دوم: ١٣٦١) ص٨٤.
١٥. اين تعبير را با توجه انتخاب كرده ام.( گوش بودن) در مقابل كسى, يعنى شنونده خوشبين بودن. حق ـ عزّ اسمه ـ در قرآن مى فرمايد: وَ مِنهُم الّذينَ يُؤذُؤنَ النَّبى وَ يَقُؤلونَ هُوَ اُذُن قُل اُذُنُ خَير لَكُم. يعنى برخى پيامبر را مى آزارند و مى گويند كه او گوش(شنونده خوشبين و زودباور) است. بگو گوش خوبى است براى شما. در اينجا مقصودمان اين است كه نويسنده نه تنها بايد شنونده سخنان منتقدين باشد, بلكه نسبت به آنها خوشبين نيز باشد تا محروم از سخن درست آنها نگردد.
١٦. شرط مهم تر براى انتقادپذيرى, مصونيت فرد از خودشيفتگى(narcissism) است. هنگامى كه فردى خودشيفته باشد, ابداً نمى تواند انتقادپذير باشد و گوشش بدهكار هيچ حرفى نيست. اما از آنجا كه نويسندگان فرهيخته مصون از خودشيفتگى هستند, لذا بدين مسأله اشاره اى نكرده ايم. اريش/ اريك فروم در كتاب دل آدمى و گرايشش به خير و شر, فصلى را به بيمارى خودشيفتگى اختصاص داده و واكنش فرد خودشيفته را در مقابل انتقاد, مورد بررسى قرار داده است. رجوع شود به كتاب ياد شده, ترجمه گيتى خوشدل, (چاپ دوم: تهران, نشر نو, ١٣٦٣).
١٧. محمدباقر مجلسى. بحارالانوار: الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار.(چاپ دوم: بيروت, مؤسسة الوفاء, ١٤٠٣). ج٢, ص ٤٣.
١٨. تعبيرى است دلچسب از مارتين گاردنر در كتابFads and fallacies in the name of science. ر. ك: مارتين گاردنر.( سودا زدگان دانش). ترجمه محمد باقرى. مجله دانمشند. (سال ٢٧, شماره ٣١٢, مهر ١٣٦٨). ص ٥٤.
١٩. ابن شعبه حرّانى, پيشين, ص ٣٣٨.
٢٠. غلامحسين يوسفى, چشمه روشن: ديدارى با شاعران. (چاپ اول: تهران, انتشارات علمى, ١٣٦٩). ص ٧٤٨.
٢١. سيروس طاهباز.( مترجم). مصيبت نويسنده بودن.( چاپ اول: تهران, انتشارات به نگار, ١٣٦٨). ص ٥٧
٢٢. لرد آويبورى. در آغوش خوشبختى. ترجمه ابوالقاسم پاينده, ص ٦٠.
٢٣. با توضيحات و اشاراتى كه آمد, پيداست كه مقصود ما از قضاوت تاريخ, آن چيزى نيست كه هگل مآبان تاريخ پرست مى گويند و زمان و تاريخ را ملاك حق و باطل و درست و نادرست مى دانند.